از ترکیدن لاستیک تا خلق نرم افزار

اگر دوست داری بدانی چطور می توانی از ماجرای ترکیدن لاستیک هم برای خودت نرم افزار بسازی، احتمالا این مقاله برایت دوست داشتنی خواهد بود!

همه از روزای آخر هفته خبر داریم
روز آخر هفته یعنی جمعه برای هرکسی متفاوت است و رنگ و بوی خاص خودش را دارد.
برای من هم یک جورایی متفاوت هست ، اما نمی دونم چرا همه به من میگن تو هر هفته همین کارها رو میکنی.
بهرحال جمعه ست و معمولا تا ۱۲ ظهر می خوابم! حتی اگر خوابم نیاد، احساس می کنم تنبل درونم به من میگه مدیونی اگر نخوابی!
معمولا تفریحات متفاوتی هم داریم و این تفریح ها برای هرکس به نوبه خودش خاص است.
مثلا من جمعه ها مثل سوپروومن ( super woman ) میوفتم به جان خانه و از آشپزخانه و پذیرایی و اتاق ها گرفته تا حمام و حیاط خونه!! باید همه جا رو برق بندازم،اصلا هم مهم نیست که قبلش تمیز بوده یا نه، باید مثل وسایل جودی ابوت برق بزنه!
بعد از ظهر کتاب میخوانم و دوباره بزور خودم را میخوابونم (چون به تنبدل درونم مدیونم)
و عصر به بعد با خانواده می ریم بیرون.
یا مثلا خواهرم جمعه ها بساط رنگ و قلمو را پهن میکند و کلی نقاشی میکشد. بعضی وقتا نقاشی هاش مدام خراب میشن و مجبور می شود طرح های عجیب غریب دیگری بکشه!!
بعضیا هم دوس دارن برن پیاده روی یا صرفا بخوابن.

 

و اما برویم سراغ جمعه ی امروز من که به یک ایده یا انتقاد ختم شد.

صبح با صدای قیقو بدو بدو بیای ذرت خان(عروس هلندی خواهرم) و تیک تاک های عجیب و غریب شمسی خانوم(طوطی کوتوله ی لوتینوی من)بیدار شدم ، از اینکه روز جمعه هشت صبح بیدارمون کردن بگذریم.
و بگذریم از روتین های روزانه و ناهار عجیبی که امروز خوردم.
ساعت چهار بعد از ظهر کلاس داشتم.
قرار بود برای دانشجوهامون که درحال اجرای پروژه هاشان هستند یک آموزش حرفه ای و کاربردی در زمینه SQL Server داشته باشم و تا آنجایی که امکان دارد تجربیاتم را در این زمینه به آنها منتقل کنم.
منم خوشحال از این مساله که می خواهم تجربه هایم را به اشتراک بگذارم رفتم سراغ ماشینم.
ماشین را روشن کردم و با کلی انرژی مثبت ۱۰ کیلومتر طی کردم تا به کلاس رسیدم.
آموزش SQL Server و کلاس عالی برگذار شد.
کلاس ساعت ۹ شب تمام شد.
خب ، تا اینجای داستان خوب پیش رفت. و همه چیز عادی بود.

اصل قضیه از جایی شروع می شود که کلاس تمام شد.

از آقای مدحج و دانشجوهامون خداحافظی کردم و با خوشحالی سوار ماشین شدم.
استارت زدم و به خیال اینکه قرار است با فردوس یک گردش مادرونه دخترونه ای داشته باشم،حرکت کردم.
همش فکرم درگیر این بود که چه چیزی دوست داره؟ بیشتر دوست دارد،کجاها ببرمش و مامانم چه گل هایی رو میخواد براش بخرم و آیا دوباره یوسف از گلخانه برای خودش حسن یوسف میخواهد بخرم و اینکه باید چطور از این گیاه مراقبت کنم
تا چراغ قرمز دوم همه چیز به خیر گذشت.
۱۰۰ متر مانده به فلکه حس نامتعادلی عجیبی توی ماشین حس کردم،اولش فکر کردم سرگیجه دارم.
بعد از اینکه که یه ذره بررسی دیدم صداهای عجیب و غریبی هم از ماشین می آید.
نه،سرم گیج نمیره…ماشین داره گیج میره!!!
فرمان خیلی سنگین شده بود و اگر کمی ولش میکردم ماشین به شکل بدی به سمت چپ منحرف می شد.
دفعه اول ماشین منحرف شد و نزدیک بود محکم به پژوی نقره ای که معلوم بود خانوادگی دارند برای شام خوردن به پارک می روند برخورد کنم.
سعی کردم محکم فرمان را بچسبم.
دودستی چسبیدم به فرمان،اگر بخوام براتون درست توصیف کنم ،دقیقااا شده بودم شبیه مردای سن بالایی که پشت فرمون مینی بوس میشینن،دیدید چطوری میان جلو و چشماشونو میچسبونن به شیشه؟!
دقیقا همان طور شده بودم.
فرمان خیلی سنگین بود و چون هیدرولیک نبود کنترل کردنش واقعا سخت بود. مخصوصا که مسیر شدیدا شلوغ بود و یک فلکه شلوغ تر را هم باید می گذراندم.
قبل از فلکه منحرف شدم و چند متری رفتم توی بلوار.
توی فلکه بخاطر اینکه ماشین دیگه واقعا از کنترل خارج شده بود کلی بوق و احتمالا کلمات محبت آمیز از دیگر رانندگان محترم شنیدم.
به خودم گفتم ضحی شبر تو نباید تصادف کنی …..
فهمیدم لاستیک ماشینم به طرز شگفت انگیزی ترکیده (عکسش را برایتان گذاشتم)، باورتون میشه من کلی مسیر را با حس سرگیجه اومدم…خیلی خوبه با این قدرت تلقین بالا حالت تهوع نگرفتم!!


بلاخره فلکه را رد کردم و در همان حالت قشنگم،در حالی که سخت فرمان را در آغوشم گرفته بودم توانستم با اراده ای عظیم یکجا توقف کنم.
خدا رو هزار مرتبه شاکرم که سرنوشتم مثل دو خط موازی نشد،که آخرش ختم بشه به یه مانع..

۲۰ دقیقه است که لاستیک ماشینم ترکیده و الان تقریبا چیزی از آن باقی نمانده!
جمعه ست و ساعت نه شب. پس هیچکس انتظار ندارد مغازه پنچر گیری یا لاستیک فروشی ای باز باشد.
از گرفتن محکم فرمان به شدت دستم درد می کند و از استرس سردرد گرفته ام!

اونجا بود که یه چراغ بالای سرم روشن شد…

البته اگر بخوام دقیق تر بگم اون لامپ حتی وقتی برقا میره هم روشنه و روشناییش کل خونه ام رو روشن میکنه..و حتی زندگیم رو
اون لامپ به کنار،یه ابر هم ایجاد شد،پر از صفر و یک،دقت کردید وقتی یجا خییلی گیر میکنید یه ایده ی توپ به ذهنتون میرسه؟!
اونموقع هم دقیقا همین اتفاق برای من افتاد.
به گوشیم که روی داشبورد بود نگاه کردم
چرا الان هیچکس نیست که بهم کمک کنه؟!
دلم میخواست برم و زاپاس را در بیارم ولی وقتی رفتم سراغش…
خب طبیعتا کسی از یک برنامه نویس که کلی ایده به ذهنش رسیده و منتظر یک فرصت کوچک است تا آنها را اجرا کند، انتظار ندارد که لاستیک زاپاسش را درست کنه!
لطفا نگید انتظار دارید…!!!!
چون لاستیک زاپاسم داغون بود.
حالا من مونده بودم توی خیابان،با چادری که زده بودم زیر بلغم…
کسی نبود تا کمکم کند…
یوسف سرکار بود و اصلا نمیتوانست خودش را به من برساند.
به شکل عجیبی هم هیچ کس در دسترس نبود.
سه چهار بار با آقای مدحج و خانمش تماس گرفتم. چون چند دقیقه بیشتر با من فاصله نداشتند. اما جالب این بود که تلفن همیشه در دسترس ایشان هم از دسترس خارج شده بود.
هیچ بنی بشری هم نبود تا بهش بگم،برام لاستیک بیاره..اون موقع یه مهتابی هم کنار لامپم روشن شد.
من باید پنچرگیری هم یاد بگیرم..واقعا درک کردم که یه جعبه ابزار میتونه دقیقا حکم جعبه ی کمک های اولیه رو داشته باشه،اونم وقتی که حاظر بودم حتی دوبرابر پول بدم تا برام ماشینم رو درست کنن..چرا؟!
چون توی خونه یه دختر کوچولوی مو فرفری منتظرم بود که برم براش بستنی بخرم،و مادرم که به وعده ی گلدون های پر از گل و گیاه قبول کرده بود با ما بیرون بیاد…هرچند نشد بریم…
الان ساعت یازده و نیم شب شده و جدا از حس بد آوارگی ای که بخاطر ماندن زیاد در خیابان به من دست داده بود، مجبور شده بودم کل شهر را دنبال جایی بگردم که کارم را راه بندازد. که بلاخره یک نفر را پیدا کردم در جایی که اصلا فکرش را نمی کردم.
حس یه مادر و یه دختر بد قول هم بهش اضافه شد..چی میشد اگه این چند ساعت توی چند دقیقه تموم میشد؟!
اون وقت اون فردی که توی خیابون به دادم رسید،میتونست زودتر به دیدن مهموناش بره.
توی همچین وقتایی
گوگل و سرچ کردن توی سایت های مختلفی که برامون باز میکنه برای خیلی از ماها شده راه حل،اما توی روز آخر هفته و جاییکه من گیر کرده بودم،حتی اونم جوابگو نبود..

بنظرتون چه اتفاقی می افتاد اگه یه برنامه ای وجود داشت که من میتونستم تا چنین مشکلی برام پیش بیاد خیلی زود نزدیک ترین جایی که می تواند این

خدمات را به من بدهد پیدا کنم؟!
و راحت مشکل لاستیکم حل میشد؟!
اونموقع من زودتر به خونه میرسیدم، میتونستم با دخترم بیرون برم،میتونستم با فامیل برم پارک و یه شام خوشمزه بخورم..خب،دیدید با یه برنامه چه راحت میشه وقت رو بیشتر کرد؟!
بریم سر نکته ی اصلی
هر مشکلی میتواند یک ایده جدید را خلق کند.
برای خیلی از ما پیش آمده که مشکلی برای ماشینمان پیش بیاید و برای اینکه راهش را پیدا کنیم کلی درد سر کشیدیم.
از خراب شدن ماشین در یک شهر تا جلوبندی و برق ماشین.
این یک نیاز است که ظاهرا هنوز در ایران هیچ فکر درستی برایش نشده است.
و تو می توانی آن را به یک نرم افزار قوی و استارت آپ قدرتمند کنی.
روزانه برای چند نفر چنین مشکلاتی پیش می آید و چقدر به چنین خدماتی نیاز پیدا می کنند؟
این دقیقا همان منبع درآمد فوق العاده تو خواهد بود که می توانی آن را با برنامه نویسی که دقیقا به همین منظور به تو یاد می دهم و تا زمانی که آن را اجرا کنی در کنارت خواهم بود.

وقتی برنامه های اسنپ یا اوبر ساخته شدند احتمالا سازنده آنها چند بار برای ماشین گرفتن و رسیدن به مقصد مشکل پیدا کرده بود و دیده بود که این مشکل را چندین نفر دیگر هم دارند.

 

اگر تو هم تا اینجای مقاله را خوانده ای، به احتمال زیاد منظورم را متوجه شده ای پس ازت می خواهم که تو هم بگویی که مشکلی که برای ماشین خودت یا دیگران پیش آمده و آنها مشکل پیدا کردن تعمیرکار،برق کار، پنچرگیری یا حتی باد لاستیک را داشته اند.
سعی کن آن را برایم بنویسی

و اگر دوست داری آن را به یک نرم افزار تبدیل کنی و بعد از مدت کوتاهی ببینی همین کاری که کرده ای هم برایت شده یک منبع درآمد عالی و هم شده عصای دست هرکسی که ماشین دارد، و با هربار که از آن استفاده می کند توی دلش می گوید : خدا پدر و مادر سازنده این نرم افزار را بیامرد؛ خوشحال می شوم که کمکت کنم حتی اگر برنامه نویسی بلد نیستی و فقط دوست داری این ایده را عملی کنی.
فرم مشاوره را پر کن تا مسیر دقیق این کار را به تو نشان دهم.

پی نوشت ۱: این اتفاق امروز ۲۹ شهریور ۹۸ برای من افتاد
پی نوشت ۲ : تو می توانی ایده های جالبی برای افزایش زمان داشته باشی.نرم افزار هایی که بجای کاهش وزن یا سنجیدن سرعت بتونن زمان رو همونطور که اون برنامه ی فرضی میتونست برای من افزایش بده،افزایش بده.
مغز تو ایده های خیلی جالبتر از این هم میتونه داشته باشه
پس چرا توی حصار جمجمه ات مخفیش میکنی؟!
بهم بگو..تا بهت بگم چطوری بسازیش..و بطرز شگفت آوری یه جادوگر زمان بشی،بشی کسی که میتونه زمان رو افزایش بده،نه اینکه کند ،سریع یا متوقفش کنه،بنظرت ارزش این بیشتر نیست که زمان بیشتری رو با عزیزانت بگذرونی؟

و آخرین حرف..کاری کن لامپ بالای سرت،همیشه روشن باشه
چون نورش همه جا رو روشن میکنه.
یهو دیدی یه کار خونه ی لامپ سازی هم زدی..خب،هیچ چیز غیرممکن نیست..
مگه نه؟!

3 پاسخ
  1. حسن آقاجانی
    حسن آقاجانی گفته:

    سلام
    میشه یه برنامه ای ساخت که
    از شهر هایی که تعمیرکار ماشین هستند ثبت نام کنند که یک فرصت شغلی مناسبی هم باشع
    بعد مشکلی که برای ماشین پیش آمده و لوکیشن را از جی پی اس برای برای فردی که
    در آن مشکل متخصص است بفرستند
    بعد آن تعمیرکار هم قبول کند و مشکل آن را هم رفع کند
    میشود یک فروشگاه اینترنتی هم ساخت که اگر قطعه ای برای ماشین لازم شد تعمیرکار با خود بیاورد و کار سریع پیش برود

    پاسخ
    • خخخ
      خخخ گفته:

      کدوم همه درآمد؟درآمدی ندارن،اینا همش تبلیغاته که بیا بهت یه چیزی یاد بدیم مایه دار بشی،اگه بلد بودن خودشون ازش پول در میاوردن

      پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *