تو هم می توانی بدون اینکه یک کد نویس عالی باشی، یک برنامه نویس حرفه ای باشی

اگر دوست داری بدانی موفق ترین شرکت های برنامه نویسی و استارت آپ ها چگونه کار می کنند، بعید می دانم بخواهی این مقاله را از دست بدهی

” سیرک هم برای خودش دنیایی دارد.

هر کس برای خودش می چرخد و می رقصد و حرکات عجیب و غریبی در می آورد.

یکی چاقو توی حلقش می کند، یکی حیوانات بیچاره را معلوم نیست چه بلایی سرشان می آورد.

مثل آدم رو دو تا پایشان می دوند فقط کم مانده کاری کنند برایمان حرف بزنند.

یک عده هم با طناب های بلند بند بازی و تاب بازی و خلاصه کلی کار های عجیب تر می کنند.

راستش آخرین باری که به سیرک رفته ام را اصلا یادم نمی آید.

نمی دانم تو به سیرک رفته ای یا نه. اصلا ولش کن مگر مهم است آدم توی زندگی اش به سیرک رفته باشد؟!

آن موقع زندگی من سیرک بود.

برای همه جذاب بود و دیدنی.

تقریبا دیوانه بودم. البته به نظرم کارهایم منطقی بود. اما نمی دانم چرا بقیه این را نمی فهمیدند.

بعد از فارق التحصیلی از دانشگاه در یکی از شرکت های معتبر کامپیوتری استخدام شده بودم.

انصافا هم پست خوبی به من داده بودند. اما من دیوانه ای بودم که به سرم زدم بود باید یک استارت آپ خوب راه بیندازم.

آن هم چه استارت آپی هنوز درست معلوم نبود فقط می دانستم چیزی که یک جوری به اینترنت مربوط باشد.

زنم دیوانه بازی های من را دوست داشت. یا حداقل من این طور فکر می کردم.

هر چه بود را در آن شهر ول کردم و همراه زنم با سرمایه هیچی برگشتم به شهر خودم.

که چه شود؟ که خودم شوم آقای خودم.

راستش را بخواهی قبل از اینکه برگردم به شهر خودم یکم حساب کتاب کرده بودم.

تمام چیزی که داشتم فقط یک ایده بود.

یک ایده که می دانستم اگر آن را با دنیای برنامه نویسی و اینترنت ترکیب کنم دیگر نه آن رئیس عصا قورت داده ام و نه آن راننده تاکسی های مسخره را، اصلا هیچ کدام ، هیچ کدام را دیگر لازم نبود ببینم.

می دانستم که دنیای اینترنت جای خوبی است.

دست به کار شدم.

کاری که می خواستم بکنم این بود :

تو یک کتاب می خواهی ، توی اینترنت آن را به من سفارش می دهی و پولش را پرداخت می کنی، من آن را می خرم و برایت می فرستم.

به همین سادگی.

خوب حالا می ماند برنامه نویسی که من هیچ چیز از آن سر در نمی آوردم و آمده بودم سراغ این کار.

خنده دار است اگر بگویم تنها چیزی که بلد بودم چند دستور HTML و CSS است.

اما مساله این بود که آنالیز کارم را خیلی خوب و دقیق بدست آورده بودم.

وقتی یادم می آید چطور چند ساعت اول را پای آن کامپیوتر لعنتی نشسته بودم تا اولین سفارشم از راه برسد، بد جور دلم به حال خودم می سوخت.

این که چقدر با کدها کلنجار رفته بود به کنار.

منتظر اولین مشتری ماندن و ثمر دادن زحماتت چیز دیگری است.

اولش آنقدر صفحه را رفرش کردم که انگشتم خسته شد. بعدش حوصله ام سر رفت.

شروع کردم چند ثانیه مکث کردن و مثل اینکه قرار باشد معجزه ای اتفاق بیفتد یک هو کلید رفرش را زدن.

اما انگار باز هم جواب نمی داد.

یکی دو ساعتی به همین منوال گذشت.

گاهی بین رفرش کردن ها روی کاغذهای کنار دستم خط خطی می کردم، گاهی به سیم های دور و ورم گیر می دادم .

یکی دو بار هم تصمیم گرفتم آشغال هایی که توی کیبوردم محبوس شده اند را آزاد کنم.

چند بار به رسم معمول خودم یک تکه کاغذ را برداشتم و شروع کردم در آوردن پرزهای بین کلیدها و همینطور خودم را سرگردم می کردم.

اما دفعه آخر چشمم خورد به تکه های نان خشک شده و تکه های خیلی ریز کالباس که بین یکی از کلیدها گیر کرده بود.

هر کاری کردم با کاغذ بیرون نیامد که نیامد. چند بار کاغذم را عوض کردم. اما نشد. حتی رفتم یک خلال دندان هم آوردم اما نشد.

حالا طوری شده بود که انگار معضل اصلی من بجای اولین خرید، شده بود چند تکه کالباس خشک.

بدترین قسمت آن بود که متوجه شدم چند تکه دیگر زیر کلید Enter ام رفته است.

دیگر نمی شد به همین سادگی از این مساله گذشت.

ظاهرا حالا حالاها خبری از مشتری نبود. پس من هم کلی وقت داشتم تا به این تکه کالباس رسیدگی کنم.

چنگالی که توی بشقاب کنار دستم بود را برداشتم. با ته چنگال کلید را از جا کندم و از ته دل فوت کردم تا هم آن تکه کالباس های بدجنس هم احیانا اگر چیزی آن اطراف بود پرواز کنند.

داشتم همین کار را می کردم که صدایی از اسپیکرهای گنده ی سفیدی که دو طرف مانیتور گذاشته بودم به گوشم رسید.

برای یک لحظه همانطور که روی کیبورد خم شده بودم خشکم زد.

درست حدس زده بودم

همان صدایی بود که از ظهر منتظرش بودم. صدای آلارم اولین سفارش.

دستپاچه شده بودم.

دل توی دلم نبود که ببینم کیست و چه سفارش داده.

اما کلید Enter را کنده بودم و هرکاری می کردم الان جا نمی افتاد.

نمی دانستم ذوق کنم یا عصبانی باشم که این حرکت احمقانه را انجام داده ام. همینطور که داشتم کلنجار چشمم به کلید Enter کوچکی که کنار کلیدهای ماشین حساب است خورد.

محکم زدم روی کلید و اولین سفارشم را با ذوق دیدم.

هنوز هم وقتی آن عکس را نگاه می کنم یاد اولین سفارش آمازون می افتم.

یاد اولین باری که برای آن خرید اینترنتی ذوق کردم. و یاد کاری که اگر رهایش نمی کردم هرگز اینجا نبودم. ”

جف بزوس حالا یک از مولتی میلیارد های دنیاست و صاحب شرکت معروف آمازون.

پدر واقعی او در سیرک کار می کرد.

او هرگز زندگی عجیب و غریبی نداشت. با ناپدری و مادرش زندگی می کرد.

جالب اینجاست که وقتی برنامه نویس حرفه ای و حتی یک میلیاردر شد هم کار عجیب و غریبی نکرد.

همان کاری را کرد که موفق ترین استارت آپ های ایرانی هم انجام می دهند.

کسانی مانند برادران محمدی که الان به برادران دی جی کالا معروف شده اند.

همان کاری که شهرام شکوری در نرم افزار معروفش که الان همه آن را با نام هلو می شناسند در شرکت طرفه نگار انجام داده است.

یا آقای شاهین طبری در شرکتی که الان به عنوان غول نرم افزاری ایران شناخته می شود، همان شرکت معروف چارگون معروف که اکثر سازمان ها و ادارت و کارخانه ها از نرم افزارهایش استفاده می کنند؛ انجام داده است.

جف بزوس در شروع کار سایت آمازون یک نیاز را تشخیص داد، آن را تبدیل به نرم افزار کرد و آن را ارائه داد.

برادران محمدی هم همین کار را در دی جی کالا انجام دادند. آنها موبایل فروشی را به دنیای کامپیوتر بردند و آن را آرام آرام ارائه دادند.

شهرام شکوری هم همین کار را کرد.

دید که مشکلاتی در نرم افزار های حسابداری وجود دارد که برای خودش و حسابداران اعصاب خورد کن و آزار دهنده است.

حالا چون خودش برنامه نویس بود یک برنامه نوشت.

از آنجا این برنامه دقیقا مطابق نیاز یک حسابدار طراحی شده بود و از دید یک حسابدار به آن نگاه شده بود نه فقط یک برنامه نویس یک برنامه عالی و پرطرفدار ساخته شد به نام هلو.

که به این سادگی ها نمی توان جایگزینی در بازار برایش پیدا کرد.

چون با نیاز و دید مردم گره خورده.

تمام راز موفقیت هلو را شاید بتوان در همین دو جمله خلاصه کرد:

«نیاز واقعی و مشکلات اصلی تشخیص داده شد ، مطابق آنها نرم افزار ساخته شد»

کار خیلی ساده است دوست من.

اگر تو هم می خواهی برنامه نویس حرفه ای شوی مسیر برنامه نویسی همین است.

خوب می بینی که این فرمول ایرانی و خارجی ندارد.

برای همه جواب می دهد و همه را به نتیجه می رساند.

البته نه همه ی همه. آن همه ای را می گویم که واقعا می خواهند برنامه نویس حرفه ای شوند، نه کد نویس.

که می دانم تو هم یا جزوشان هستی یا می خواهی باشی.

این کتاب می تواند به تو کمک کند آن را بخوان.


چطور برنامه نویسی را شروع کنیم
21 پاسخ
      • GhdMasoud
        GhdMasoud گفته:

        سلام خانوم شبر..
        ممنونم از این همه با دقت نگریستن شما ب برنامه نویسی..
        از اینکه تجربیاتشون را در اختیارمان میذارید ممنونم.. کمتر برنامه نویسی مث شما فوت کوزه گری رو ب بقیه یاد میده..
        در کنار این امید شما ی شرکتی هم باید باشه تا مبتدیان رو ب حرفه ای تبدیل کنه

        پاسخ
  1. یاشار کاوسیان
    یاشار کاوسیان گفته:

    سلام، وقت بخیر
    ممنونم بابت این مطلب، با دیدن کلمه سیرک بلافاصله یاد کتاب، “تخت خوابت را مرتب کن افتادم”. در این کتاب کلمه سیرک به معنی تنبیه هستش که برای سربازان در تمیرینات نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا در نظر گرفته شده. اگر سربازی استانداردهای تمرینی را رعایت نکند، بعد از اتمام تمرینات گروهی وارد سیرک می شود و باید شنای اضافی و تمرینات بدنی بیشتری انجام دهد. با ادامه سیرک اتفاق جالبی می افتد، گروهی تسلیم شده و مسیر زندگی خود را عوض می کنند وگروهی ورزیده تر و مقاومتر می شوند. بستگی دارد دیدگاه ما به رویدادها چه باشد.
    در دنیای برنامه نویسی هم همین اتفاقات می افتد، گاهی با مسله ای روبرو می شویم که هیچ ایده ای در مورد راه حل آن نداریم و مدام در موردش فکر می کنیم و دنبال راه حل می گردیم و یک مرتبه جرقه ای زده می شه که انرژی عظیمی همراهش داره و مارو به سمت راه حل هدایت می کنه.
    ما برنامه نویس ها آدم های خلاق و هنرمندی هستیم، شاید وقتش باشه که ما هم مثل نقاش ها، نمایشگاه هایی برگذار کنیم، کد های مون رو اجرا کنیم، موهامون رو بلند کنیم و نوشیدنی در دست برای بینندگان توضیح بدیم، چطور در اون ساعت ۳ نصف شب، راه حلی به ذهنمون رسیده و ۴ ساعت پشت سر هم الگوریتم خودمون رو پیاده کردیم در حالی که لیوان نسکافه مون یخ زده بود.

    پاسخ
    • korosh
      korosh گفته:

      سلام هر کاری کردم نتونستم ازت تشکر نکنم به خاطر این نگرش بسیار زیبایی که داشتی.ممنونم ازت خیلی عالی بود مطلبت.

      پاسخ
  2. korosh
    korosh گفته:

    واقعا عالی هستین.ممنونم ازتون.من خیلی وقته برنامه نویسی کار میکنم اما از روش های مرسوم و یادگیری خیلی مطالب که به دردم نمیخورد خسته شدم.شما دنیای جدیدی رو به من نشون دادین ممنونم.

    پاسخ
  3. ابوالفضل
    ابوالفضل گفته:

    سلام
    ممنون از انرژی مثبتتون
    سرنوشت برنامه نویسی من دقیقا مشابه شماست . فوق العاده علاقمند برنامه نویسی هستم . ایده پرداز حرفه ای ، تحلیلگر حرفه ای . فقط انگیزه لازم رو ندارم . هدفی ندارم . الان که ۶ ساله کارمند شدم کلاً انگیزمو از دست دادم با این وجود در اداره خودم چندین نیاز رو تحلیل و برنامه نویسی کردم. میخوام برنامه نویسی زامارین رو شروع کنم نمیدونم چیکار کنم و از کجا شروع کنم . لطفا منو راهنمایی بفرمائید
    بازم ازتون ممنونم

    پاسخ
  4. Bita
    Bita گفته:

    با سلام خانم شبرعزیز و بزرگوار. مرسی از مقاله زیباتون مثل همیشه عالی و مفید بود. همیشه دوست دارم جوری برای اهداف و خواسته هام تلاش کنم و بدستشون بیارم تا بعدا جای هیچ حسرتی نباشه.منم عاشق برنامه نویسی ام و می دونم که یه روز برنامه نویس موفقی میشم.. به امید موفقیت همه برنامه نویسان عزیز . راستی خانم شبر بابت کتاب زیباتون هم ممنونم.

    پاسخ
  5. alireza
    alireza گفته:

    سلام تقریبا دو سالی بود که میخواستم وارد دنیای برنامه نویسی بشم اما هی تعلل میکردم و تقریبا از ۱۰ روز پیش شروع کردم منتها سعی کردم از همین ابتدا همین نگرشی که شما در حال نشر آن هستید را در ذهنم جا بندازم.ممنون

    پاسخ
  6. اکبر
    اکبر گفته:

    سلام و عرض خسته نباشید
    من تقریبا چند ماهه که شما و آقا مهندس رو دنبال میکنم و حرف و کتاب و مقالتون رو دقیق و نکته به نکته میخونم
    درسته انرژی خوبی بهم میده ولی من هی میخام شروع کنم نمیتونم،هرچی هم دنبال مشکلاتم میگردم نمیتونم پیدا کنم یا مشکلم فقط ارادم هس یا چیز دیگه
    نه از نظر پول مشکلی دارم نه چیز دیگه ای
    خلاصه من هر بار که زور میزنم نمیشه مثلا میخام برنامه نویسی یکی از زبان ها رو یاد بگیرم یکی دو روز کار میکنم بعد تعطیل
    اگه میشه بهم کمک کنید
    من علاقه ام تو این زمینه برنامه نویسی،کامپیوتر و اینا خیلی شدیده خیلی

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *