خاطرات روزانه من

امروز ۱۳۹۷/۱۲/۱۶  میخوام از برنامه نویسا و بی نظمی ها شون واستون خاطره بگم .

ساعت ۹ صبح طبق عادت همیشگی در شرکت باز کردم و اومدم داخل شرکت یک صحنه را دیدم که امیدوارم نبینید و این کار را نکنید

دیدم شرکت به طرز وحشتناکی به هم ریخته است .
میز وسط شرکت پر از ظرف غذا و برگهو ماژیک بود انگار که کنفرانس ۱+۵  تشکیل داده بودند .
حس کنجکاوی باعث شد که برم و برگه های روی میز رو ببینم دیدم بلهههه اسم و فامیل و دومینو بازی میکردن برنامه نویسای عزیزمون

ظرف تخم مرغ و آش  لیوانای چایی و بقیه چیزارو دیگه نگم واستون  همین باعث شد که حسابی عصبانی بشم
آخه روز قبل اش با ثمین کل شرکت تمیز کرده بودیم منم ب نشانه اعتصای رفتم که بشینم  پشت میزم
دیدم ای بابا رومیز منم پر از برگه اسم و فامیل بود دیگه حسابی آمپر چسبوندم .
منتظر بودم واحد بچه های برنامه نویسی بیان شرکت‌ وعلت این همه بهم ریختگی رو  بپرسم هرچند که بار اولشونم نبود .
تو همین حین  صدای زنگ شرکت به صدا در خانم عمرانی اومد داخل اونم مثل من از دیدن شرکت به این وضع حسابی شوک شد و از اونجایی که جزو واحد برنامه نویسی بود دست و پا شکسته شریک جرم محسوب می شد مسولیت تمیز کزدن شرکت رو به عهده گرفت

بنده خدا از ساعت،:۹:۱۵ تا ۱۰:۱۵ شروع کرد به تمیز کردن بعدش هم میز صبحونه رو واسمون آماده کرد دستش درد نکنه  فرنی خیلی خوشمزه درست کرده داشتیم صبحانه می‌خوردیم که .
سردسته خرابکاری های دیشب خانم شبر اومد تو شرکت کلی هم  عذر خواهی کرد . مدیر دیگه چکار کنیم مجبوریم ببخشیمو از اونجای  دل بزرگی داریم سریع بخشیدیم

نکته اخلاقی این خاطره

هر چیزی رو که استفاده میکنید سرجاش بذارید

کاری نکنید که مجبور به عذرخواهی بشید .

من چطور استخدام شدم

 

مطمئنا برای ۸۰ درصد آدم ها مثل من پیش اومده . که تو دیوار و شیپور و فضای مجازی دنبال کار بگردن

تازه بیکار شده بودم اونم سراین که برای هیچ و پوچ باید ۵ میلیون سفته بابت ضمانت می‌دادم تازه قید نمی‌شد بابت ضمانت .
سر تونو درد نیارم من قبول نکردم و بیکار شدم  داشتم تو برنامه دیوار استخدامی ها رو نگاه می کردم

چند تا آگهی دیدم و برای همه یک رزومه آماده کردم و فرستادم

یه روز ساعت ۱ ظهر بود موبایلم زنگ خورد شماره ثابت بود.

   من :الو بفرمائید

   خانمی که پشت تلفن بود

رزومه فرستاده بودید مطالعه کردیم تشریف بیارید ساعت ۲ برای مصاحبه .

من که گیج بودم کدوم آگهی استخدام بود روم نمیشد که بپرسم کدام آگهی بود .
تو همون لحظه صدای خشک و جدی یهو گفت منتظرتونیم

منم از آنجا که متاسفانه ازشرکت‌های خصوصی ذهنیت خوبی نداشتم

بهش گفتم فکر نمی کنید ساعت ۲ زمان مناسبی برای مصاحبه کاری نیست .
احساس کردم خانمی که  پشت تلفنه  جا خورد

ولی با همون لحن جدی گفت شما ساعت ۴ تشریف بیارید

منم گفتم باشه میرسم خدمتتون .تو این روزا منم سرما خورده بودم

سعی کردم یک خورده خودم وقیافمورو جمع و جور کنم و آماده شم برم واسه مصاحبه .

یه آدرس طول و درازی هم به این مضمون واسه من فرستاده بودند که هرچی میخوندم لامصب تموم نمیشد


سلام
خیابان امیری/فرعی .. ،جنب سینما… نبش .. یک فرعی هست/داخل فرعی ساختمانی رو میبینید

که شیشه های جگری رنگ داره بالای ساختمان هم تابلو حسابداری … زده شده /طبقه ۲ واحد ۳
شماره تلفن: …۲۳۹۲۲  ۰۹۱۲۰۳۶


کاملا معلوم بود یک آدم حسّی نوشته

بالاخره رسیدم به ادرس و زنگ زدم صدای زنگش آهنگ تولدت مبارک با آدم یه لحظه فکر می کرد اومده جشن تولد .
همون لحظه که خانم نسبتاً قدبلند با قیافه جدی که سعی می کرد لبخند  رو لباش  باشه اومد جلو .
مثل جناب سروان به من دست داد  و راهنمایم کردبرم  داخل اتاق

که بعد فهمیدم این خانم مدیر اجرایی شرکت هستند  خانم ضحی شبر.
مثل همه جا یک برگه گذاشتند جلوی رزومه و بنویسم منم شروع کردم

هر چی تو چنته داشتم با ربط و بی ربط  نوشتم

که مثلا رزومه پر و پیمون باشه  بعد از  تشریفات ابتدایی خانم شبر با من  مصاحبه کرد

از من خواسته بهش دستمال کاغذی بفروشم . خندم گرفته بود

واقعا تا اون موقع نمی دونستم که واسه چه کاری اومدم مصاحبه

سعی کردم . با ریلکسی کارمو انجام بدم . یک چیزی میگم شاید باور نکنید

انگار قسم خورده بود که نقش مشتری بد اخلاق بازی کنه

و نخره جالب اینجاست بهم گفت فروشتون خیلی سنتی منم که حرصم گرفت

بهش گفتم به نظر من فروشم خیلی خوب بود

شما تصمیم گرفتید که نخرید تو همین کش و قوس بودیم که گفت چند لحظه صبر کنید الان برمیگردم

که گفتم دیگه استخدام نمیشم با این کل کلی که کردم

چندلحظه بعد بایک اقای تقریبا قدبلند یکمم شکم داشت و ریش پرفسوری گذاشته بود اومد داخل

که بعد فهمیدم مدیر عامل شرکت چندتا سوال تخصصیم اقای مدحج پرسید شانس با من یار شد و من استخدام شدم .


نکته اخلاقی این خاطره .میرید جایی برای استخدام کل کل نکنید شاید مثل من خوش شانس نباشید استخدام بشید 😉


نویسنده : ندا کریمی